بایگانیِ ژوئن 2011
بازگشت موقّت ۳۲ / از اعتصابکنندهگان حمایت کنیم
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در سبز در 27 ژوئن 2011
روزهایی که از اعتصاب غذای نامحدود زندانیان سیاسی در اعتراض به شهادت هاله سحابی و هدا صابر میگذرد کمکم دارد خیلی زیاد میشود و خطر روز به روز بیشتر میشود. اینبار، برخلاف تابستان سال گذشته که ۱۶ تن از زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ زندان اوین در اعتراض به رفتارهای اهانتآمیز و سرکوبگرانهی مسئولان زندان اعتصاب غذا کرده بودند و خواستهیشان رعایت کمینهی حقوق زندانیان -از قبیل تماس تلهفونی و مرخصی- و انتقال از سلّول انفرادی به بند عمومی بود، اعتصابکنندهگان اعلام کردهاند خواستهای ندارند.
این کنش زندانیان سیاسی معنایی روشن دارد؛ هرگونه درخواستی از حاکمیت اقتدارگرا و تمامیتطلب کنونی بیمعناست، این حاکمیت کمترین حقوقی برای مخالف، منتقد و معترضش قائل نیست و دادخواهی از بیدادگر محکوم به شکست است. حاکمیت هم با بیتوجّهی به درخواستهای قانونی این زندانیان و سایر خیرخواهان این مملکت، به روشنی در حال ابراز این کلام است که گوشی برای شنیدن و بهکاربستن خیرخواهی نیست و بنا بر خیرهسری و بیخردی گذاشته شده است.
از هر سو پیام برای شکستن اعتصاب غذای زندانیان صادر میشود، معنای چنین پیامهایی چیست؟ شهادت ۲ فعّال سیاسی، آن هم به شکلی فاجعهآمیز، چنان پتانسیلی دارد که روانهای خفته را بیدار کند، چرا چنین نشده است؟ به باور من، یکی از دلایل چنین رخوتی را باید در واکنش فعّالان نامآور جنبش سبز به این حرکت اعتراضی جستوجو کرد؛ عدّهای در اعتراض به اوج بیاخلاقی نظام اعلام کردهاند از جانشان گذشتهاند و امیدشان را به اصلاح رویکرد نظام از دست دادهاند و با زبان بیزبانی فریاد میزنند مردم کاری کنید، آنوقت همه به جای حمایت، از آنها میخواهند از مسیری که پای در آن گذاردهاند بازگردند. رفتارمان یادآور رفتار قوم حضرت موسا -سلامالله علیه- با اوست که به او گفتند: «تو و پروردگارت بروید بجنگید، ما اینجا مینشینیم» [آیهی ۲۴ سورهی مائده].
حرکاتی نظیر «هر ایرانی، یک صدا» و نامه به زندانیان برای شکستن اعتصاب غذایشان خوب است، اتّفاقن باید اعتصابکنندهگان اعتصاب غذایشان را بشکنند؛ ایران ِ فردا به دلیرانی چون «امویی» و «صمیمی» و «عربسرخی» و دیگران نیاز مبرم دارد، ولی جای حمایت از این اعتراض کجاست؟ در کنار این درخواستهای خیرخواهانه، نمیشود هرکدام از ما؛ بزرگان، علما و مراجع، دانشگاهیان و دیگر فعّالان بدنهی جنبش سبز، اعلام کنیم علاوه بر درخواست مصرّانه از اعتصابکنندهگان برای شکستن اعتصاب غذایشان، برای اعلام حمایت از دلآوران بزرگ اوین و رجاییشهر دستکم یک روز روزهی سیاسی میگیریم؟ مراجع و دانشگاهیان برای ایفای نقش تاریخیشان، حرکاتی به بزرگی مهاجرتهای انقلاب مشروطه، کجایند؟ دانشجویان و فعّالان جنبش سبز چهطور؟ خانوادهی زندانیان سیاسی چه؟
پیشنهاد میکنم هفتهی جاری را برای حمایت از زندانیانی که شجاعانه جانشان را در دست گرفتهاند تا این مملکت گامی بلند به سوی آزادی بردارد، هفتهی «روزهی سیاسی» باشد. هرکداممان، به قدر توانمان، هر چند روز را که میتوانیم روزه بگیریم و روزهبودنمان را نشان دهیم. در خارج از کشور سفرهی افطارمان را روبهروی سفارت جمهوری اسلامی پهن کنیم، عکس و فیلمش را به دنیا مخابره کنیم. در داخل، در اماکن عمومی -قهوهخانه، کافیشاپ- افطار کنیم، به کافهچی بگوییم برای لحظهای نوای اذان را پخش کند و بگوییم چرا این خواسته را داریم. سفرهها را به پارکها ببریم، به همه بگوییم دلیرترین مردان این مُلک، دارند برای شما با جانشان بازی میکنند. ما باید کنارشان بایستیم.
[۵ تیر ۱۳۹۰ - با حذف بند سوّم، کلمه]
بازگشت موقّت ۳۱ / من واقعن میترسم
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در سبز در 15 ژوئن 2011
این نوشته را شامگاه ۲۲ خرداد نوشتم و برای کلمه ارسال کردم. انتشار آن تا عصر ۲۴ خرداد مؤخّر شد و برای همین، در متن ِ نخستین کمی دست بردم و این متن با آن متنی که منتشر شد، تفاوتهای اندکی دارد.
اَبَرمردی، در اعتراض به شهادت بانویی در تشییع پیکر پدرش، همراه با اَبَرمرد دیگری اعتصاب غذا کرد. همانگونه که آن پدر پیشبینی کرده بود که او «تا آخر خط خواهد رفت»، با وجود اینکه اَبَرمرد چندین مرتبه نسبت به وضعیت قلبش به زندانبان هشدار داده بود، رسیدهگی به وضعیتش را آنقدر طول دادند تا او را شهید کردند، به آخر خطّش رساندند. شهادتش مبارک که شیفتهی شهادت بود و در این ماهِ خونین پر کشید.
هُدا صابر را که به هیچ معترض بود و تنها هدفش این بود که وضعیت به گونهای بهتر شود که دیگر شاهد فاجعهای چون شهادت هاله سحابی نباشیم، هُدا صابر را که زندهگیاش را وقف محرومان سیستان و بلوچستان کرده بود به سادهگی هرچه تمامتر گرفتند و به شهادت رساندند و رسانههایشان با بیشرمی هرچه بیشتر ادّعا کردند او به دلیل عارضهی قلبی -گویی رویدادی رخ نداده و مرگ، طبیعی بوده است- فوت کرده است. چنین رویدادی از من تاب اشکریختن را هم گرفت، آنچه برجای ماند ترس بود، ترسی که یکدم آسودهام نمیگذارد.
من از این وضعیت میترسم، از حجم دروغگویی و بیشرمی و ناپاسخگویی، از اینهمه خبر بد، از قتل یک اعتصابکرده بگیرید تا اینکه به باغی شخصی در اصفهان حمله میشود و دست مردان را میبندند و حبسشان میکنند و به همسرانشان تجاوز میکنند و نیروی انتظامی میگوید دلیل تجاوز بیحجابی زنان بوده و امام جمعهی اصفهان میگوید آنها آدمهای علیهالسّلامی نبودهاند، از هجوم بیرحم نومیدی و نفرت، از رخنهی موذیانهی بیتفاوتی میترسم، خیلی میترسم.
من برای آیندهی این کشور نگرانام، خیلی نگرانام. برای آیندهی نهچندان دوری که دیگر حرفی از اصلاح و حرکت در چارچوب قانون اساسی و مبارزهی مسالمتآمیز نیست نگرانام؛ چنین آیندهای جز خون، چیزی جز ویرانی و تَرَکتازی فرصتطلبان کفتارصفتی که منتظراند خشم مردم لبریز شود تا بار خود از این سرزمین بندند، نخواهد داشت. من از روزی که خشم فروخوردهی مردم فوران کند و آتشی به پا شود که هیچکس را یارای خاموشی آن نباشد و عقل خاموش شود و آتش همهچیز را بسوزاند و ویران کند، میترسم.
برای آیندهای که مردم صبر از کف خواهند داد نگرانام؛ مردمی که هرروز سفرهیشان کوچکتر میشود و معاششان تنگتر، همانها که در میوهفروشی و خواربارفروشی هرروز جنس نامرغوبتری میخرند، به بهای بیشتر و مقدار کمتر. من برای آیندهای که با تداوم این اوضاع فقط سیاهیست نگرانام، آیندهای که خیلی دارد نزدیک میشود، آیندهای دردناک و خونبار و دهشتناک.
وحشت من از روزهاییست که هیچچیز جلودار مردم نباشد و حکومت در خون فروبریزد. ما با سوریه و اردن و بحرین و لیبی فرق داریم، در اردن و لیبی همچنان قبایل هستند که تأثیرگذارترین نهادها در عرصهی سیاستاند، امّا ما، ۲ سال پیش در چنین روزهایی، نخستین جنبش اعتراضی مدرن جهان را آغاز کردیم. در آن کشورها شاید جنگ داخلی علاج ستم و داروی عبور از استبداد باشد، ولی در ایران چنین نیست. این روند، اگر اصلاح نشود، اگر به فوران خشم مردم بیانجامد، چنان بحرانی ایجاد خواهد کرد که حتّا فکرش نیز وحشتناک است.
دلسوزانه از حکومت جمهوری اسلامی تقاضا میکنم اگر به بقای خود و حیات این کشور علاقهمند است، هرچه زودتر رویّهاش را دگرگون کند، زندانیان سیاسی، بهویژه آقایان موسوی و کرّوبی و همسرانشان را، آزاد کند، آزادیهای مصرّح در قانون اساسی را تضمین کند، برگزاری انتخابات سالم و آزاد را متعهّد شود، جلوی دخالت بیحدّ نظامیان را در همهی عرصههای سیاسی و اقتصادی کشور بگیرد، آرامش را در کشور، بهدور از فضاسازیهای امنیتی و نظامی حاکم کند، راهکاری عملی و واقعن کارشناسیشده، با مشاورهی کارشناسان زبده و بدون هیاهوهای رسانهای پوچ، برای وضعیت اقتصادی کشور در پیش بگیرد و خِرَد را جایگزین بیخِرَدی در ادارهی کشور کند.
باور کنید خطر خیلی نزدیک است.
بازگشت موقّت ۳۰ / «هُدا» هم رفت
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در سبز در 12 ژوئن 2011
رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
خداوندا بر ما طاقت فروریز، و گامهایمان را استوار گردان، و برابر این قوم کفرپیشه یاریمان کن. [بقره، ۲۵۰]
خبر را همین حالا از یکی از نزدیکان آقاهُدا گرفتم.
هُدا صابر -فعّال ملّیمذهبی- پس از اعتصاب غذا در حالی که به بیمارستان مدرّس تهران منتقل شده بود، روز ۲۲ خرداد ۱۳۹۰ به دلیل حملهی قلبی، به شهادت رسید.
پس از عزّتالله و شهید هاله سحابی، این سوّمین فقدان بزرگ در خرداد امسال است. «عادت به خردادِ پرحادثه»، دیگر دارد جایش را به «عادت به خردادِ پرفاجعه» میدهد.
بازگشت موقّت ۲۹ / یاد باد؛ موسیقی سبز ۳
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در یاد باد در 12 ژوئن 2011
به پا خیز
ناشناس – سنّتی
ای هموطن به پا خیز، ای هموطن به پا خیز … ایران ز خون گشته لبریز، ایران ز خون گشته لبریز
در کوچهها شد روانه … خون وطن جاودانه
هر گل که ریخت یک نگاه بود … در عود و خون صد صدا بود
تا انتقامت نگیرم … در بند خونت اسیرام
جانا خطر بیشهی ماست … آزادی اندیشهی ماست
ای میهن غرق خونم، ای میهن غرق خونم … آزادیات را سرودم
مرگت رسید ای ستمگر
بنگر، بنگر … در این باره بنگر
ای هموطن به پا خیز، ای هموطن به پا خیز … ایران ز خون گشته لبریز، ایران ز خون گشته لبریز
ای هموطن به پا خیز!
بازگشت موقّت ۲۸ / یاد باد؛ شگفتی
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در یاد باد در 11 ژوئن 2011
یکی از ویژهگیهای مردم ایران، شگفتآوربودن است. عکس بالا، در ۲۵ بهمن ۸۹ گرفته شده؛ جایی که مردی برای گرامیداشت یاد شهدای جنبش سبز با در دست گرفتن عکس یکی از شهدا و نمادهای سبز، به بالای جرثقیلی در حوالی میدان بهارستان تهران رفت.
به یاد بیاورید پیشینهی محمّد نوریزاد را، فکرش را میکردید او و جعفر پناهی، در جبههی مبارزه با یک دشمن مشترک، چنان به هم نزدیک شوند که عکس ۲نفری بگیرند؟
یا پیرزنان و پیرمردانی را که این چنین پرانرژی و شورانگیز، در خیابانها برای احقاق حقوقشان دوشادوش جوانان مبارزه میکردند. خیال میکردید این کشور جنبش سبزی به خود ببیند که پیر و جوان را همدوش کند؟
این شگفتآوربودن منحصر به جنبش سبز نیست، در آن سو هم شگفتی دیده میشود.
مثلن یکی از تأکیدهای بسیار ِ حکومت و هوادارانش، استفاده از زبان انگلیسیست که گاه نادرستی در استفاده از آن، کار دست متولّیان امر میدهد.
یا اصرار بر اینکه نظام آنچنان ظرفیتهای بالایی دارد که از همهی اقشار در حامیان آن حاضراند.
ید طولایی هم در تقلید از جنبش سبز دارند، ببینید:
نمونههای دیگری هم هست، از «جنبش سبز علوی» که دیگر خبری از آن نیست، تا نسخهی بَدَل وبسایت جرس که با همان شمایل، خبرهای جمهوری اسلامی را پوشش میدهد.
با حکومت شگفتآوری طرف هستیم، حکومتی که به دست نوجوانی بستنیبهدست باتوم میدهد و هوادارنش همان باتوم را «مقدّس» میدانند.
حکومت «اسلامی»ای که هوادارانش مرجع تقلیدی را «ضدّ ولایت» میخوانند و به منزلش به بهانهی اینکه «لانهی جاسوسی (۲)» است تجاوز میکنند و قرآن را زیر پا میاندازند. همینها بعدن در حمایت از قرآن، تظاهرات «خودجوش» برگزار میکنند.
حکومتی که خود گوید و خود خندد.
شگفتآور البته چیزی جز اینهاست.
شگفتآور عشق است، عشقی که دستبند را به سخره میگیرد.
عشق بر نفرت پیروز میشود. ما پیروز میشویم، ما آزاد میشویم.
بازگشت موقّت ۲۷ / چون میگذرد، غمی نیست
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در سبز در 6 ژوئن 2011
لاَ يُحِبُّ اللهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ وَ كَانَ اللّهُ سَمِيعًا عَلِيمًا
خداوند بلندکردن صدا به بدگویی را دوست ندارد، مگر [از] کسی که به او ستم شده باشد، و خداوند شنوای داناست.
[نسا - ۱۴۸]
هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد … هم رونق ِ زمان شما نیز بگذرد
وین بوم ِ محنت از پی ِ آن تا کند خراب … بر دولتْآشیان ِ شما نیز بگذرد
بادِ خزان ِ نکبتِ ایّام ِ ناگهان … بر باغ و بوستان ِ شما نیز بگذرد
آبِ اجل که هست گلوگیر ِ خاص و عام … بر خلق و بر دهان ِ شما نیز بگذرد
چون دادِ عادلان به جهان در، بقا نکرد … بیدادِ ظالمان ِ شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرّش ِ شیران گذشت و رفت … این عوعو ِ سگان ِ شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکُشت … هم بر چراغدان ِ شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت … ناچار، کاروان ِ شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع ِ مسعودِ خویشتن … تأثیر ِ اختران ِ شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید … نوبت ز ناکسان ِ شما نیز بگذرد
بر تیر ِ جورتان ز تحمّل سپر کنیم … این آبِ ناروان ِ شما نیز بگذرد
ای تو رَمه سپرده به چوپان ِ گرگْطبع … این گرگی ِ شُبان ِ شما نیز بگذرد
پیل ِ فنا که شاهِ بقا ماتِ حکم اوست … هم بر پیادهگان ِ شما نیز بگذرد
[سیف فرغانی - قرن ۷]
بازگشت موقّت ۲۶ / سینه مالامال درد است
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در سبز در 2 ژوئن 2011
ابوبکر، وقتی برخلاف دستور پیامبر اعلام خلافت کرد، عمر را به همراه گروهی برای گرفتن بیعت به منزل امیرالمؤمنین و حضرت زهرا فرستاد. حضرت علی و همسرش در را به روی آنها باز نکردند، عمر تهدید کرد خانه را به آتش خواهد کشید، در ِ خانهی علی را آتش زد و وارد شد. پیش از آنکه علی را به مسجد مدینه ببرند، عمر ضرباتی به سینه و پهلوی دختر پیامبر وارد کرد.
صدمات واردشده آنچنان کاری بود که مدّتی بعد در اثر همین لطمات حضرت فاطمه در سنّ ۱۸سالهگی به شهادت رسید. امیرالمؤمنین مطابق وصیّت حضرت زهرا، پیکر او را بدون حضور نامحرمان، شبانه و در تنهایی، دفن کرد.
هاله سحابی -دختر عزتالله سحابی- برای شرکت در مراسم خاکسپاری پدرش از زندان به مرخصی آمد، برای آخرین وداع با پدر. خانوادهی سحابی تمام تلاششان را کردند، هرچهقدر میشد کوتاه آمدند، تا مراسم بدون مشکل برگزار شود.
با وجود تمام نجابتهای خانوادهی سحابی، کارشکنیها پایانی نداشت؛ مراسم را ۳ ساعت زودتر شروع کردند، نگذاشتند تشییع پیکر در تهران برگزار شود، آدمهایشان را فرستادند هرطور میتوانند، از عربدهکشی و هتّاکی و خندیدن و فیلمبرداری تا بازداشت و حمله به مردم ِ عزادار، مراسم را به هم بزنند، پیکر را دزدیدند، خودشان نماز میّت را خواندند و نخواندند و تنها اجازه دادند خاکسپاری خیلی مختصری برگزار شود.
هاله سحابی عکس پدر را به سینه چسبانده بود و پیشاپیش جمعیت حرکت میکرد. گروهی عکس مهندس سحابی را در دست داشتند، به آنها حمله کردند، به او هم، عکسها را پاره کردند. یکی مشتی به سینهاش کوبید و عکس را پاره کرد. به بیمارستان منتقلش کردند، قلبش از کار ایستاد و به شهادت رسید.
شب، غریبانه و مظلومانه، در همان گورستانی که صبح پیکر پدرش را به خاک سپرده بودند، در حضور نامحرمان به خاک سپرده شد.
پینوشت: مراسم سوّمین روز درگذشت عزتالله سحابی، پنجشنبه ۱۲ خرداد، از ساعت ۱۴ تا ۱۵:۳۰، در مسجد حجّتبنالحسن واقع در خیابان سهروردی شمالی برگزار میشود.
بازگشت موقّت ۲۵ / یاد باد؛ موسیقی سبز ۲
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در یاد باد در 1 ژوئن 2011
علی کوچولو
ناشناس – براساس ترانهی مشهور «علی کوچولو»
علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست … خوشحال نمیشه، با نمرهی بیست
دیپلم گرفته، سربازی رفته … دنبال کارئه، هفته به هفته
مادرش قرض داره، سر برج دائم کم مییاره … رخت میشوره، بند میندازه
غم داره بیاندازه، با بد و خوب میسازه … تنها دلش میخواد علی، باز بشه کلاس اوّلی
وای … وای … وای
علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست … دنیاش مث اون، کوچه باریک نیست
دستاش خالییه، دلش پردردئه … داره دنبال ِ، چاره میگرده
هی کتاب میخونه، تو اینترنت سرگردونئه … دائم فیلتر میشکونه، میخونه و میدونه، اینجا مثل زندونئه
دلش میخواد جادو بشه … باز علی کوچولو بشه
وای … وای … وای
علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست … سر راهشئه، یه تابلوی ایست
یه دانشجوی ِ، ستارهدارئه … دست از رؤیاهاش، برنمیداره
باباش تو زندونئه، علی با مردم تو میدونئه … یه سرودو میخونه، سر اومد زمستونئه، پیرهنش غرق خونئه
تموم میشه کار علی … تو دل یه گور جعلی
وای … وای … وای
بازگشت موقّت ۲۴ / یاد باد؛ بصیرت
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در یاد باد در 1 ژوئن 2011
۲۹ خرداد ۱۳۸۸، پس از روزها اعتراض؛ امام حسین تا آزادی، ولیعصر، هفت تیر، توپخانه و جاهای دیگر، رهبر نمازجمعه را اقامه کرد. خطیب خوبیست، خوب حرف میزند، ولی حرفِ خوب؟
او در حرفهایش یکجا به مناظرهی موسوی و احمدینژاد اشاره کرد، به آنجای مناظره اشاره کرد که احمدینژاد بیپردهپوشیهای مرسوم سیاست به هاشمی تاخته و گفته بود صحنهگردان اصلی هجمه علیه دولت، اوست. رهبر در نمازجمعهاش بعد از تعریفهایی که از هاشمی کرد گفت:
من البته در موارد متعددى با آقاى هاشمى اختلاف نظر دارم، كه طبیعى هم هست؛ ولى مردم نباید دچار توهّم بشوند، چیز دیگرى فكر كنند. البته بین ایشان و آقاى رییسجمهور از همان انتخاب سال ۸۴ تا امروز اختلاف نظر بود، الآن هم هست؛ هم در زمینهى مسائل خارجى اختلاف نظر دارند، هم در زمینهى نحوهى اجراى عدالت اجتماعى اختلاف نظر دارند، هم در برخى مسائل فرهنگى اختلاف نظر دارند؛ و نظر آقاى ریيسجمهور به نظر بنده نزدیکتر است.
همینجا بود که بزرگترین اشتباهش را انجام داد؛ از جایگاه رهبری که باید فراتر از جناحها باشد و در دعواهای رایج سیاست به جای هواداری، میانداری کند، به طرفداری از یک جناح تنزّل مقام داد و به جای آنکه بشنود حرف مردم چیست، بیجهت انواع و اقسام صفات را به ایشان نسبت داد، تازهترینش «میکروب سیاسی».
در تمام ۲ سال بعدش، یک واژه مدام در ادبیات او تکرار شد و آن «بصیرت» بود؛ که یعنی او بصیر است و معترضان نیستند، یعنی او میتواند در «فضای غبارآلود فتنه» حق را از ناحق تشخیص دهد و بقیه تنها در صورتی که به حرف او گوش دهند میتوانند حق را از ناحق تشخیص دهند. آنگونه که او گفت، حق با «رییسجمهور ۲۴ میلیونی» بود.
اکنون، ۲ سال بعد از آن نماز جمعه، دعوای او با «رییسجمهور» چنان بالا گرفته که یک نمایندهی محافظهکار مجلس میگوید «رییسجمهور» کار را سر اختلاف نظرش با خامنهای تا استعفا هم کشانده ولی نظر خامنهای پایان ۴سالهی دولت بوده است، نه مثلن رأی به عدم کفایت او.
«رییسجمهور»ی که توانسته بود دوستی ۵۲سالهی هاشمی و خامنهای را تیره کند و آنقدر با خامنهای صمیمی بود که رابطهاش را با او رابطهی «پدر و پسری» بنامد، اکنون به جایی رسیده که برای برکناری استاندار فارس باید در خیابان «اردوکشی» شود تا نفر نزدیک به احمدینژاد برکنار شود و نفر نزدیک به خامنهای سر کار باشد.
دوست ۵۲ساله که اکنون یکی از «خواصّ بیبصیرت» است پیش از ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به «آقای بابصیرت» هشدار داده بود که آتشی را که دودش در فضا دیده میشود خاموش کند که اگر سرچشمه را به بیل نگیرد، بعدش به پیل هم نخواهد توانست جلوی سیل را بگیرد.
یک «خامنه»ای دیگر که اکنون یکی از «سران فتنه» است و بیش از ۱۰۰ روز است زندانیست، خیلی پیشتر از آنکه کار به جایی بکشد که از هرسو بحث جنگیری و رمّالی مطرح شود، هشدار داده بود دولت بعدی دولت رمّالی و فالگیری خواهد بود.
واقعن چهکسی «بابصیرت» بود؟



















