یکی از ویژهگیهای مردم ایران، شگفتآوربودن است. عکس بالا، در ۲۵ بهمن ۸۹ گرفته شده؛ جایی که مردی برای گرامیداشت یاد شهدای جنبش سبز با در دست گرفتن عکس یکی از شهدا و نمادهای سبز، به بالای جرثقیلی در حوالی میدان بهارستان تهران رفت.
به یاد بیاورید پیشینهی محمّد نوریزاد را، فکرش را میکردید او و جعفر پناهی، در جبههی مبارزه با یک دشمن مشترک، چنان به هم نزدیک شوند که عکس ۲نفری بگیرند؟
یا پیرزنان و پیرمردانی را که این چنین پرانرژی و شورانگیز، در خیابانها برای احقاق حقوقشان دوشادوش جوانان مبارزه میکردند. خیال میکردید این کشور جنبش سبزی به خود ببیند که پیر و جوان را همدوش کند؟
این شگفتآوربودن منحصر به جنبش سبز نیست، در آن سو هم شگفتی دیده میشود.
مثلن یکی از تأکیدهای بسیار ِ حکومت و هوادارانش، استفاده از زبان انگلیسیست که گاه نادرستی در استفاده از آن، کار دست متولّیان امر میدهد.
یا اصرار بر اینکه نظام آنچنان ظرفیتهای بالایی دارد که از همهی اقشار در حامیان آن حاضراند.
ید طولایی هم در تقلید از جنبش سبز دارند، ببینید:
نمونههای دیگری هم هست، از «جنبش سبز علوی» که دیگر خبری از آن نیست، تا نسخهی بَدَل وبسایت جرس که با همان شمایل، خبرهای جمهوری اسلامی را پوشش میدهد.
با حکومت شگفتآوری طرف هستیم، حکومتی که به دست نوجوانی بستنیبهدست باتوم میدهد و هوادارنش همان باتوم را «مقدّس» میدانند.
حکومت «اسلامی»ای که هوادارانش مرجع تقلیدی را «ضدّ ولایت» میخوانند و به منزلش به بهانهی اینکه «لانهی جاسوسی (۲)» است تجاوز میکنند و قرآن را زیر پا میاندازند. همینها بعدن در حمایت از قرآن، تظاهرات «خودجوش» برگزار میکنند.
حکومتی که خود گوید و خود خندد.
شگفتآور البته چیزی جز اینهاست.
شگفتآور عشق است، عشقی که دستبند را به سخره میگیرد.
عشق بر نفرت پیروز میشود. ما پیروز میشویم، ما آزاد میشویم.

















