بایگانیِ فوریه 2012
چرا ۲۵ بهمن خبری نشد؟
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در سبز در 17 فوریه 2012
امروز عصر داشتم مسابقهی «گوی طلایی» را که از شبکهی تهران پخش میشود میدیدم. مجری مسابقه که هومن حاجیعبداللّهیست و در برنامهی «رنگینکمان» بهجای «پنگول» حرف میزند، عادت دارد در میانهی برنامهی جملات حکیمانه و حکایتهای پندآموزی که اِنبار و به شیوههای گوناگون خوانده و شنیدهایم بگوید. اینبار هم مشغول چنین کاری بود و این جملات را گفت: «اگر یک قورباغه را در یک ظرف آبِ در حال جوش بیاندازیم، فورن به بیرون میپرد و تاب گرمای بالای آب را نخواهدآورد، ولی اگر آن را در ظرف آبی که دمای آن با بدن قورباغه سازگار است بیاندازیم و کمکم به ظرف گرما بدهیم، قورباغه گرما را تحمّل خواهدکرد و پس از مدّتی قورباغهی آبپز خواهیمداشت».
در ضمن باید به نقش ویژهی کاربران وبسایت وزین «بالاترین» نیز در ایجاد جوّی نمایشی و امیدی واهی اشاره کرد و البتّه این را نیز از یاد نبرد که بهنوبهی خود سببساز ایجاد چندین حزب و دسته و گروه و تشکّل شدند که همگی مردم را به حضور در خیابان در ۲۵ بهمن دعوت میکردند و اگر بهجای صدور بیانیه و «داغکردن» آن، همچون ۱۰ها نفری که در میدان انقلاب به حجم انبوه یگانهای ویژه زل زدهبودند و واضح بود منتظراند تا کاری بکنند، در خیابان حاضر بودند، اکنون به سوریها رشک نمیبردیم که هر لحظه از جمعیّتشان کاستهمیشود و با این وجود حتّا تانکهای در خیابان هم نتوانستهاند کاری از پیش ببرند و بشّار اسد وادار شده «صدای انقلاب را بشنود» و اجرای اصلاحاتی را آغاز کند.
إنَّما الحَیاةُ عَقیدَةُ و الجَهادُ
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در خاطرهبازی در 17 فوریه 2012
خسرو گلسرخی، در سحرگاه ۲۸ بهمنماه ۱۳۵۲، همراه با کرامتالله دانشیان در میدان تیر چیتگر تهران تیرباران شد. گلسرخی در ۲ بهمنماه ۱۳۲۲ بهدنیا آمدهبود و هنگام شهادت ۳۰ سال داشت.
او در وصیّتنامهاش چنین نوشتهبود: «ایمان داشتهباشید که حکومت غیرقانونی ایران، که در ۲۸ مردادِ سیاه توسّط آمریکا به خلق ایران تحمیل شده، در حال احتضار است و دیر یا زود، با انقلاب قهرآمیز تودههای ستمکشیدهی ایران واژگون خواهدشد».
خسرو در برابر این سخن که اگر ندامتنامه بنویسد، در مجازاتش تخفیف دادهخواهدشد، چنین گفتهبود: «هیچکس از زندگی در کنار زن و فرزند گریزان نیست. من مثل هر انسانی زندگی را دوست دارم، و دوست دارم مثل هر پدری رنگ چشمان فرزندم را ببینم، امّا راهی را که انتخاب کردهایم باید به پایان ببریم. مرگ ما حیات ابدیست؛ ما میرویم تا راه و رسم مبارزه بماند. آیا اگر من ندامتنامه بنویسم، کمر مبارزان را خرد نکردهام؟».
عنوان این یادداشت، عبارتیست از مولاحسین -روحی فداه- که گلسرخی در محکمهی نظامی او را «شهید بزرگ خلق خاورمیانه» نامید و دفاعیّاتش را در این محکمه با جملهای از او آغاز کرد: «همانا زندگی یعنی عقیده و جهاد».
این شعر از اوست:
هرگز مشو تسلیم
ای شکوه بیداری
بتاران
خواب هزارساله را
از چشمهای خستهی وفاداران
پوزخند دشمن
نتوانَد هرگز
سست دارد
پای ایستادنت را
سبز باش
جنگل بیدار
پربرگ باش
روح بهار رهایی
ما بیبخاران عالم
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در سبز در 9 فوریه 2012
اعتصاب غذای مهدی خزعلی به نخستین ماهگرد خود رسید؛ آن هم در حالی که به ۱۴ سال حبس در برازجان و پس از آن ۱۰ سال اقامت در این شهر بهعلاوهی ۹۰ ضربه شلّاق محکوم شدهاست.
خواستم بگویم ننگ بر ما که هیچ غلطی جز درخواست شکست اعتصاب غذا از وی نکردیم و تازه همان را هم «همه» انجام ندادیم؛ بهویژه جا دارد یادی بکنم از «آقای شکلاتی» که کماکان در هوای «نزدیکشدن دلها در ایّام دههی فجر» است و بهجای آنکه از تمام گورستانهای خفتهی این مملکت ویران، از دانشگاههایی که شعار میدهند «زنده» هستند و تنها چیزی که ندارند «زندگی»ست، از حوزههای علمیّه که آنقدر شکمهای برآمده و بینیازی از منبرهای «صنّاری» و پولهای بیزبان بیتالمال بهشان ساخته که لال شدهاند و نمیگویند این مردک که به نام علی -روحی فداه- حاکم شده از یزید هم ملعونتر و از عمروعاص هم نیرنگبازتر و پلیدتر است که فقط وقتی خزعلی به محدودهی ممنوعه نزدیک شد و تیغ انتقاد را بهسمت او گرفت به «قاضی» ابلاغ کرد که حکمی چنین سنگین صادر کند، از «جامعهی مدنی»، از «روشنفکران» و «فعّالان» خارجنشین و از هزار و یک تشکّل زهرماری اپوزوسیون، از «شورای همآهنگی راه سبز امید»، از مجتبا واحدی (مشاور «ارشد» مهدی کرّوبی) و اردشیر امیرارجمند و غیره و ذالک، بخواهد به اعتصاب غذای مهدی خزعلی بپیوندند و دستکم روزه بگیرند، زنگ زده به خانهی این بندهی خدا و گفته به او بگویید اعتصاب غذایش را بشکند! جالب است که مهدی خزعلی هم در پاسخ به درخواست همسران شهیدان باکری و همّت و محمّد نوریزاد برای شکستن اعتصابش در جملهی فوقالعادهای نوشته: «دوستان عزیز بهجای اینکه از من بخواهید تا اعتصاب را بشکنم، از آنان بخواهید به این حبسهای غیرقانونی پایان دهند».
۱۶ کیلو وزن کمکردن ظرف ۱ ماه چیز کوچکی نیست. مرگ بابی ساندز، یک دولت را، آن هم دولت آهنین مارگارت تاچر را در هم ریخت، اینجا همه سرها در گریبان است. تجربهی دهشتناک هدا صابر کم نبود؟ جان آدمی اینقدر نزدمان بیارزش شده؟ خوابایم یا خودمان را زدهایم به خواب؟
این روزها
نوشتهشده به وسیلهٔ بامداد راد در همینجوری در 3 فوریه 2012
یک
آنگونه که کنت میناگ در «سیاست» مینویسد،
آرمان آزادی غربی برای بسیاری از مردم در تمدّنهای دیگر جذّابیّتی مقاومتناپذیر دارد، امّا تحقّق آن وابسته به انواعی از خویشتنداریست که بهراحتی بهدست نمیآیند. نظریّهپردازان عجول و خیالاندیش، بسیاری را متقاعد کردهاند که مقصدی در همسایگی آزادی هست به نام «آزادسازی» و این استدلال، مسافران هیجانزدهی کشتی ترکبرداشتهی دولتها را راضی کرده که با تغییر مسیرهای خشونتآمیز موافقت کنند.
در جریان یک مسابقهی فوتبال در مصر، بیش از ۷۰ نفر کشته و بیش از ۱۰۰ تن زخمی شدهاند. انگار واقعن بر سر «بازی» به جان هم افتادهبودهاند، امّا از دید من جریان در یک بازی ِ صِرف خلاصه نمیشود. اینکه یک مسابقهی فوتبال میتواند چنان شوری بهپا کند که این تعداد «انسان» بمیرد یا زخمی شود، نشان از نبود آن «نوعی از خویشتنداری» دارد که میناگ در کتاب ساده ولی پربارش به آن اشاره میکند.
در تمام کشورهای عربی که خیزشهایی علیه نظام حاکم در آنها روی داده، تاکنون تونس بهترین وضعیّت را داشته و با برگزاری انتخابات مجلس مؤسّسان و آغاز کار تدوین قانون اساسی، با حضور حزب پرقدرت «نهضت» و مهمتر از آن شخصیّت مهمّی چون «راشد الغنوشی»، در حال پیمودن مسیر درست است. اگر بخواهم حاشیه بروم باید به این اشاره کنم که تونس «لولوی سر خرمن» ندارد؛ کشوری نیست که «دیگران» اوضاعش را دنبال کنند و برایشان مهم باشد که در تونس چهکسی حاکم میشود. برخلاف مصر که هممرز اسرائیل است، برخلاف لیبی که نفت دارد، برخلاف یمن و بحرین که شیعیان پای کار هستند، اوضاع در تونسی که با حکومت بنعلی سکولاریسم را تجربه کرده و رواداری آموخته، چندان مساعد بود که آرامترین انتقال قدرت را پشتسر بگذارد. شاید باید با احترام به محمّد قوچانی تعبیر وی را بهکار برد که غنوشی را در پی بنعلی، همان اردوغان ِ در پی آتاتورک نامید.
برخلاف تونس که از همان ابتدا وضعیّتش را با اشتیاق بیشتری نسبت به سایر کشورهای درگیر در اعتراض دنبال میکردم و امید بیشتری به بهبود اوضاعش داشتم، به مصر چندان خوشبین نبودم. صرفنظر از خبرهای مهوّعی که از تجاوز به زنان در شلوغیهای میدان تحریر قاهره منتشر میشد، ۲ نکتهی غیر قابل درک برایم وجود داشت: چرا ارتش مصر مردم را سرکوب نمیکند؟ چرا دوربین الجزیره که تصاویر اعتراض را زنده پخش میکند تخریب نمیشود؟
امروز که یک سال از سقوط مبارک گذشته معلوم شده پاسخ آن ۲ پرسش چیست، ارتشی که خود زمام امور را در فقدان مبارک در دست میگیرد چرا باید مردمی را که نتیجهی اعتراضشان استحکام پایگاهش است سرکوب کند؟ الجزیرهای که خبررسانیاش میتواند پایههای استبداد مبارک را سست و از ارتش چهرهای حامی مردم -در برابر عوامل مبارک که همان تصاویر سرکوبشان را نشان میداد- تصویر کند، چرا نباید باشد؟
اگر گفتههای میناگ را درست فرض کنیم -که من فکر میکنم قطعن چنین است-، حتّا اگر ارتش قدرت را به مردم واگذار کند، در نهایت همان مردم از این نهاد خواهندخواست جلوی هرجومرج را بگیرد. ملّتی که اینقدر رواداری نیاموخته که در یک «بازی» طرفدار تیم مقابل را «نکشد»، نخواهدتوانست نظامی آزاد بنا کند؛ همان آقابالاسر -حالا با یک لباس و عنوان دیگر- فعلن برایش لازم است.
دو
پروکوپیوس مورّخ رومی متولّد فلسطین در یادداشتهای روزانهی خود، ذیل روزی که بعدن با تطبیق تقویمها معلوم شده دوم فوریهی سال ۵۵۳ میلادیست، نوشته است:
امروز نسخهی دستنویس کتاب تاریخی را که نوشته و عنوانش را «جنگها» قرار دادهام، به امپراتور ژوستی نیان دادم. پس از مروری کوتاه گفت: گرچه به سود ما -رومیان- نیست و باعث تزلزل روحیه میشود، امّا جا داشت که مینوشتی ژوستی نیان عقیده دارد در خون پارسیان (سربازان ایرانی) یک مادّهی اختصاصی وجود دارد که باعث میشود ترس نداشته باشند، بیباک و مغرور باشند و تسلیم نشوند، اگر هم احیانن اسیر شوند، برخلاف سربازان سایر ملل در برابر فاتح زانو نزنند و عجز و لابه نکنند. با زور نمیشود اسیر ایرانی را به بیگاری وادار کرد و یا با شکنجه غرور و شخصیّتش را شکست. من نمیدانم ایران چه آبی دارد که بذر نهایت میهندوستی را در جان مردمش پرورش میدهد.»
ژوستی نیان همعصر خسرو انوشیروان بود.
[اینجا]
حکومتی بر ایران فرمان میراند که بیخردی را با غرور اشتباه گرفته و مدام در جهان هارتوپورت میکند و در داخل هم مدام در حال شکستن غرور ایرانیان است. در ۱۵ قرنی که از روایت پروکوپیوس میگذرد، آبی که پیشتر بذر «نهایت میهندوستی» را در جان ایرانیان میکاشت، تبدیل به گندآبی شده که مردم ایران را به خصائل دیگری آراستهاست.
امروز در اتوبوس نفر پشتسریام که مردی میانسال بود به دوست کناریاش میگفت تاکنون غیر از کتابهای درسی یک جلد کتاب نخوانده، حتّا بخشنامههای بانک را هم یکی در میان میخوانَد. میخندید، میخندیدم.


